خاطرات يك زن مغازه دار

خاطرات و روزنوشته هاي يك زن مغازه دار

سلام
دلم مي خواهد براي نوشتن امنيت رواني داشته باشم. دلم مي خواهد قلمم سانسور نشود. صفحه اي كه رويش مي نويسم جايي است كه بدون نقاب حضور دارم. نقابهاي هزار لايه روزمره را كنار مي گذارم و حروف را كنار هم مي چينم و طرحي از خودم مي زنم. اگر اينطور نباشد اگر تصوير مخدوشي از خود ببافم به زودي زماني خواهد رسيد كه ديگر خودم را نمي شناسم. نمي خواهم خودم را از ياد ببرم. در اين آدرس به خودسانسوري رسيدم و من از نوشتن اين را نمي خواستم. حتي ممكن است خيلي ها رو از دست بدم اما از دست نرفتن خودم مهمتر بود. شايد روزي ديگر جايي ديگر همديگر را يافتيم. اگر دوستيهايمان براي هم باشد حتما هم را خواهيم يافت. دنيا با همه وسعتش جاي كوچكي است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 18:26  توسط بانوي مغازه دار 

اين وبلاگ براي هميشه تعطيل است

اين وبلاگ براي هميشه تعطيل است

 

خودتون رو بگذارید جای من. از من رمز گرفتند و آمدند و خواندند. بعد حرف زشت زدند به عنوان ناشناس. به عقل خودم شک کردم از اینکارم. که بنویسم و ناسزا بشنوم!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 11:53  توسط بانوي مغازه دار  | 

من ذرت خیلی دوس دارم اما...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 21:56  توسط بانوي مغازه دار  | 

يك قرار عاشقانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 16:43  توسط بانوي مغازه دار  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 11:12  توسط بانوي مغازه دار  | 

دايي جان ناپلئون

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 10:37  توسط بانوي مغازه دار  | 

بیا یه کم حرفای خاله زنکی بزنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 14:5  توسط بانوي مغازه دار  | 

ياران حلقه!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 11:42  توسط بانوي مغازه دار  | 

اعتماد به نفس

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 11:9  توسط بانوي مغازه دار  | 

سر به هوا

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 2:10  توسط بانوي مغازه دار  | 

مطالب قدیمی‌تر