خاطرات يك زن مغازه دار

خاطرات و روزنوشته هاي يك زن مغازه دار

قورباغه ات را قورت بده

امروز بعد از مدتهای مدید تنبلی رو کنار گذاشتم و چند کار عقب افتاده رو به سرانجام رسوندم. رفتم الکی خودم رو جای خواهرم معرفی کردم و از طرف خواهرم که خطهای مغازه به نامشه امضا زدم تا شماره هامون تو 118 استان ثبت بشه. بدش نامه ای به فرمانداری بردم شامل درخواست وام برای خودم که بانویی سرپرست خانوار هستم و برای خودم و چند نفر دیگر ایجاد اشتغال کردم و حالا برای ادامه کارم به تسهیلات بانکی با بهره پایین احتیاج دارم. از فرمانداری دستوری گرفتم برای کمیته امداد که ترتیب دریافت این وام رو برام بدن. به این نتیجه رسیدم که یک مو هم از خرس کندن غنیمته و در موقعیت فعلی استفاده از این کمک لطفش بیش از معایبش خواهد بود. بعد برگشتم و با یک متقاضی صحبت کردم که برای آموزش بیاد و احتمالا مشغول به کار بشه تا بتونیم از نیروهای آماده و با تجربه مون بهتر استفاده کنیم و اونها رو مجبور به انجام کارهای ساده و پیش و پا افتاده نکنیم. حالا هم بعد از سه ساعت تمرین سنگین تو باشگاه نشستم جلوی کامپیوترم میوه می خورم و بی خیال رکود بازار از سکوت و آرامش اطراف چرتم گرفته...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:18  توسط بانوي مغازه دار  | 

غذای روح

امسال افزایش حقوق منشی ها طبق روال و سنت هر سال یکی بر مبنای تورم سالیانه و دو بر اساس پذیرش مسولیتهای جدید و افزایش مهارتها و بازخوردش در عملکردشون بود. برای تک تک بچه ها دلایل خوب و قانع کننده برای افزایش حقوق پیدا کردیم جز یکی. بی نظمی, بی تمرکز بودن و بی انگیزگی و بی هدفی این یکی اصلا قابل توجیح و چشم پوشی نبود. در عین حال نمیتونستیم فاصله زیادی بین حقوق این یک نفر با بقیه بگذاریم چون هم انگیزه اش رو از دست می دادو هم ممکن بود کلا مجموعه رو ترک کنه و هیچکدومش مورد نظر ما نبود. آخر سر به این نتیجه رسیدیم که افزایش حقوق این یک قلم منوط بشه به اینکه هر هفته کتابی که بهش میدیم رو مطالعه و شنبه هر هفته خلاصه ای یک صفحه ای از کتابی که هفته پیش مطالعه کرده ارائه بده. به این ترتیب با یک تیر چند نشون زدیم. کتابها که هم شامل مباحث فنی و هم روان شناسی و برنامه ریزی و مدیریت زمان و افکار و نحوه ارتباط برقرار کردن با دیگران میشه میتونه سطح علمیشو بالا ببره و هم ساختار و شکل و فرم به ذهن و شخصیتش بده که هم به درد ما میخوره و هم به درد زندگی خودش. باشد که رستگار شود.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:55  توسط بانوي مغازه دار  | 

دخترک

دو  ماهی هست که بین صندلی های مشکی چرم و قفسه های سفید انباشته از لپ تاپ و تبلت و ماوس و هدفون و اسپیکر و سایر خنزرپنزرهای مغازه یک وسیله چشم گیر گذاشتم که توجه همه رو به خودش جلب می کنه. مخصوصا وقتهایی که صاحبش هم حضور داشته باشه. یک کالسکه بنفش با بالشتی که داخلشه و عروسکهای سبز و نارنجی و زرد که با قیطونهای طلایی و نقره ای ازش آویزونن و حرکت که می کنه جغجغه هاش به صدا در میان. روزهای زوج که مامانش میره باشگاه میارمش تو کالسکه اش می نشونمش. لچک خال خالی رو به سرش می بندم و یک کارتون توی تلویزیون می گذارم براش و مشغول کارم میشم. وسط ها مامان پیشبندشو می بنده و بهش سوپ یا فرنی میده. گاهی حوصله اش سر میره و نق نق می کنه. بغلش می کنم و می برمش توی خیابون دور می زنیم. به عروسکهای توی عروسک فروشی نگاه می کنیم یا جینگیلهای نقره فروشی. یا عکس خودمون رو تو آینه های آینه شمعدون فروشی نگاه می کنیم و شکلک در میاریم و می خندیم. مشتریها که میان بخاطر شباهت بی اندازه مون فکر می کنن دختر منه. این شیطونک هم براشون ادا و اصول و اشوه میاد و قدقد می کنه و کلا جو رسمی و معادلات مکالماتمون با مشتریها رو به هم می ریزه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:0  توسط بانوي مغازه دار  | 

جان زنانه جهان

فروشگاهم در کوچه ای واقع شده در مرکز تجاری شهر. دو روزه که توی کوچه زیر آفتاب ملایم بهاری آب جریان داره. زنگ می زنم اداره آب و مرد پشت تلفن در مورد احتمال وجود ترکیدگی در انشعابات آب کوچه توضیح میدم. میگه اوه شما دومین خانومی هستید که این گزارش رو به ما دادید امروز. توی لیست کارمون ثبت شده و بهش رسیدگی می کنیم.

توی کوچه ای که نود و پنج درصد سکنه اش مردهای پرکار شهر روزی حدود دوازده ساعت از شبانه روزشون رو می گذرونن... کاش تو این برحه از زمان نگرانی جان مادرانه و غریزه حافظ نسل بشر صدای بلندتری و دستان قدرتمندتری پیدا می کرد. مخصوصا در منطقه پر التهاب خاور میانه.

پیشاپیش روز زن شیعیان رو به همه بانوان سرزمینم و همه آنها که جان و ذهن لطیف و صلح دوست زنانه دارند تبریک عرض می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:25  توسط بانوي مغازه دار  | 

شاید برگردم به این آدرس. فقط با خاطرات یک مغازه دار...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:23  توسط بانوي مغازه دار  | 

سلام
دلم مي خواهد براي نوشتن امنيت رواني داشته باشم. دلم مي خواهد قلمم سانسور نشود. صفحه اي كه رويش مي نويسم جايي است كه بدون نقاب حضور دارم. نقابهاي هزار لايه روزمره را كنار مي گذارم و حروف را كنار هم مي چينم و طرحي از خودم مي زنم. اگر اينطور نباشد اگر تصوير مخدوشي از خود ببافم به زودي زماني خواهد رسيد كه ديگر خودم را نمي شناسم. نمي خواهم خودم را از ياد ببرم. در اين آدرس به خودسانسوري رسيدم و من از نوشتن اين را نمي خواستم. حتي ممكن است خيلي ها رو از دست بدم اما از دست نرفتن خودم مهمتر بود. شايد روزي ديگر جايي ديگر همديگر را يافتيم. اگر دوستيهايمان براي هم باشد حتما هم را خواهيم يافت. دنيا با همه وسعتش جاي كوچكي است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰ساعت 18:26  توسط بانوي مغازه دار 

اين وبلاگ براي هميشه تعطيل است

اين وبلاگ براي هميشه تعطيل است

 

خودتون رو بگذارید جای من. از من رمز گرفتند و آمدند و خواندند. بعد حرف زشت زدند به عنوان ناشناس. به عقل خودم شک کردم از اینکارم. که بنویسم و ناسزا بشنوم!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۰ساعت 11:53  توسط بانوي مغازه دار  | 

من ذرت خیلی دوس دارم اما...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 21:56  توسط بانوي مغازه دار  | 

يك قرار عاشقانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 16:43  توسط بانوي مغازه دار  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 11:12  توسط بانوي مغازه دار  | 

مطالب قدیمی‌تر